محمد بن حسين البيهقي
566
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كه وفا كند به كار دنيا و دين و عمرى كه كفايت كند مصلحتها را و فيروزى بخشد رايت او را و گرامى دارد خطاب او را و بلند سازد خ ؟ ؟ ؟ او را و بر وى اندازد دشمنان او را و عزيز دارد دوستان او را و گواه مىگيرم خداوند تعالى را بر نفس خود به آنچه نوشتم و گفتم و بس است او از براى گواهى . ( 1 ) - عارض : آنكه سپاهيان را بر شاه عرض دهد ، لشكر نويس و رئيس ديوان عرض ( 2 ) - ازين پيش : پيش ازين ، سابقا ( 3 ) - پيش تا : پيش از آنكه ، فرخى فرمايد : خيز تا بر گل نو كوزگكى باده خوريم * پيش تا از گل ما كوزه كند دست زمان ( 4 ) - حركت كرديم : در شيوهء نگارش بيهقى در اين مورد فعل ماضى مطلق در بيشتر موارد ديده مىشود ، امروز اين فعل را به صورت مضارع آورند ( حركت كنيم ) ، نگاه كنيد به صفحهء 263 كتاب حروف اضافه و ربط بكوشش نگارنده ( 5 ) - تضريبى قوى رانده : سخت سخن - چينى كرده بود ، ماضى بعيد بحذف « بود » - قوى صفت تضريب ( 6 ) - تطميع : بطمع انداختن ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 437 شمارهء ( 11 ) ( 7 ) - معنى جمله : در فكر شاه جاى داده بود . ص 456 ( 1 ) - شبورقان : شهرى نزديك بلخ ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 248 شمارهء ( 19 ) ( 2 ) - متربد : متغير از خشم ، نيز نگاه كنيد به صفحهء 196 شمارهء ( 5 ) ( 3 ) - گردنان : جمع گردن ، مجازا بمعنى سران و صاحبان قدرت ، نظامى فرمايد : بسا يوسفان را كه در چاه بست * بسا گردنان را كه گردن شكست ( نقل از لغتنامه ) ( 4 ) - پادشاهئىيى بزرگ : پادشاهئى بزرگ يعنى تسلطى عظيم ( 5 ) - قائد : امير لشكر و سردار و پيشوا ، اسم فاعل از قيادت ( 6 ) - كجات : نام يك طايفه ترك ، نگاه كنيد به صفحهء 17 شمارهء ( 18 ) ( 7 ) - حضرتى : دربارى ، صفت نسبى از حضرت ، مراد هوادار شاه ( 8 ) - ملطفه : نامهء مختصر ( 9 ) - معنى جمله : به قدر سه هزار تن سوار از لشكر و چاكران شاه در آنجا هستند ( 10 ) - معنى جمله : اسم هريك از سران حشم را بر اندازه مقام و رتبهشان ذكر كرد ( 11 ) - بشود : برود ( 12 ) - بشورد : آشفته و منقلب شود ، مصدر آن شوريدن ( 13 ) - در سر كار خوارزم شد : در كار خوارزم از دست رفت ، سعدى فرمايد : در سر كار تو كردم دل و دين با همه دانش * مرغ زيرك به حقيقت منم امروز و تو دامى ( 14 ) - خواجه احمد عبد الصمد : احمد ابن محمد ابن عبد الصمد الشيرازى مكنى بابى نصر در تاريخ بيهقى نام وى در چند جا با لقب « خواجه » و « خواجهء بزرگ » و خواجه عميد آمده است . . . ( نقل از لغتنامه ) - كدخدا : وزير و پيشكار - احمد عبد الصمد در سال 424